این پست پس از سکوتی طولانی بر زبان امده همان سکوت سرشار از ناگفته ها. اما لبریز از سرگشتگی و شاید پر از هیچ و تنها برای گذر از سکوت . پس یارا خرده بر این دل سرگشته ز تقدیر مگیر....
حاصل سرگشتگی
حافظم گفت برو با دل خود خلوت کن
گفت می نوش و غم عالمی از سر رد کن
گفت آتش بزن و کام دل از دنیا گیر
آتش عشق بسوزان و دمی را سر کن
راهی قصر امل شو برهان مرغک دل
لحظه ای با می ناب قدح حق سر کن
چشم بر بند بر این عالم فانی و دروغ
پیشکش درّ یمانی به درمیکده کن
جامه خلق ز تن بر کش و از بهر طلب
بر تن ساقی شب های پر از وحشت کن
عشق حق چون بزد اتش به وجودت هستی
گنه از خرقه بشوی و گذر از دنیی کن

ان شب همه بودند
سكوت در وجودم لبريز
اشك و اه در بغضم غوطه ور
ماه را شاهد مي گيرم
و ستاره ها را
و چنين ناله هايم رابه ژرفاي زمان بدرقه خواهم كرد
ان شب همه بودند
عيوق بود
ناهيد بود
و.....
ماه نيز
ان بالاها سكوت بر پيله تنهايي اش بسته بود
و در اعماق قصر سحر شده وجود پينه بسته ام
در نقره مهتاب
به انچه كف دستان سرد و لرزانم مي طپيد چشم دوخته بودم
ان شب همه بودند
همه ديدند
اما زمان جادوي سكوت بر پهنه عالم گسترده بود
ان شب همه بودند .......
هستی

فاش مي گويم منم آن مرغك بي بال و پر
اين منم آن سرو بي آسوده سر
آي مردم گويم از اين فاشتر؟
خود ببينيد اين دل بيرون ز در
مانده و دلخسته از تقدير كور
مي دوم عطشان و حيران از پي راهي ز نور
آه و صد افسوس نيست جز ظلمت رهي
اي دريغا سوخت اين روح از نبود نوركي
فاشتر مي گويم اين روح از جدايي ها بسوخت
از نگاه آخرين در روز موعودش بسوخت
شعله ور شد روح خسته تا افق پرواز كرد
از ميان شعله ها آواي تازه ساز كرد
آ ن نگاه آخرين تا عمق جانم شعله زد
آن نواي واپسين بر سوز جانم خيمه زد
ناله ي هستي در اين ويرانه ها غوغا كند
عالمي را از كران تا بي كران شيدا كند

آخر ز ياد ثانيه ها رفتم
در آخرين نگاه بهار مردم
اي كاش در آن خزان غم آلود
من لحظه اي درنگ مي كردم
رفتم در آن مسير دهشتناك
گويي كه ره به مقصدي دلداده مي بردم
اي راهوار در اين سراي وهم انگيز
پا در ركاب غم بنه اشكي فزون تر كن
شايد دل از خون كفن روزي
با ردپاي مهر خدا دشت شقايق شد
.
.
.
.
.

طلب
اي عشق سوزنده بتاب بر آغوش سخت من
شهدي بريز بر تلخي كام تلخ من
زهر است در سبوي دلم،سرد است آتشم
بگذار تا رها شوم از بند ماتمم
بگذار تا بركنم اين جامه عزا
بگذار تا بند زنم سبوي شكسته را
اين عشق تازه چيست كه گرمي نمي دهد؟
اشكي بر آتش داغ فراقم نمي نهد
آنگاه كز سكوت دلم رنج مي برم
گويي زبان بر آتش هجري نمي برم
كو دست ياريش كه به دستم نمي رسد؟
كو اشك و زاريش كه به دادم نمي رسد؟
خواهم كه غرقه شوم در چشمه اي زلال
اما چه سود كه چشمه اي راهم نمي دهد
هستي زلال عشق رها كن كه چشمه اي
آبي نمي دهد آنجا كه اشكت نمي رسد
